لطیفه های شماره 1

لطیفه های شماره 1

يك روز يه فردی داشته خرما مي داده يك نفر يك مشت خرما بر ميداره طرف ميگه اقا يك نفر مرده يك اتوبوس كه وارونه نشده.

 

يک روز یک بچه خيلي شلوغ از مادرش اجازه می گیرد تا برود خانه دوستش و با بچه ها بازي کند. پس از چند ساعت برميگردد. مامانش مي پرسد: بچه آرامي بودي؟ پسرک مي گوید: بله مامان. حتي مامان دوستم از رفتن من خيلي خوشحال شد . مامان پسرک مي پرسد: از کجا فهميدي؟ پسرک مي گوید: آخر وقتي زنگ در خانه شان را زدم، مامان دوستم گفت : به به فقط جنابعالي را کم داشتيم.

 

شاطر به فردی ميگه پشت سرت کسی وای نايسته که نون نيست خنگول هم به هر کس ميومده ميگه بيا برو جلو من که پشت سر من نون گیرت نمی یاد.

 

بچه: بابا, هواپيماي به اين بزرگي را چطور مي دزدند؟ پدر: اول صبر مي كنند برود بالا, كوچك كه شد بعد مي دزدنش!!!!

 

يه نفر يه سگ فلج داشت، هر وقت دزد مي‌آمد، سگه رو مي‌گذاشته توي فرقون و دنبال دزده مي‌دويده!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شدبخش های مورد نیاز علامت گذاری شده است *

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.